تبليغاتX
my heart

my heart

تنها حقیقت وجودتو هست وبس...وتویعنی بکرترین احساسم...یعنی عشقم...

باورم نیست چرا
عشق رادردلم جایی نیست
عشق هیچکس رابه دلم راهی نیست
باورم راچه شده است؟!
این دلم راچهشده است؟!
من چرامی ترسم؟
ترسم ازعشق است یاکه ازباورآن؟

امانه!

دردمن تردید است
چه کسی می داند
مرهم تردیدچیست؟
چه کسی می داند...

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 بهمن1384ساعت 10:22 PM  توسط mahdiye  | 

محی اگه گفتی امروزچندمه؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 دی1384ساعت 10:23 AM  توسط mahdiye  | 

مردهاشبیه چی هستند؟(باعرض پوزش ازآقایون)

مردهامثل «مخلوط کن »هستند:
درهرخانه یکی از آنهاهست ولی نمیدانند به چه دردمیخوره.

مردهامثل «آگهی بازرگانی»هستند:
حتی یک کلمه ازچیزهایی راکه میگویندنمیتوان باورکرد.

مردهامثل«کامپیوتر»هستند:
کاربریشان سخت است وهرگز حافظه ی قوی ندارند.

مردهامثل «سیمان» هستند:
وقتی جایی پهنشان میکنی بایدباکلنگ آنها راارآنجابکنی.

مردها مثل«طالع بینی مجلات هستند:
همیشه به شما میگویندکه چه بکنید ومعمولاً اشتباه میگویند.

مردهامثل«جاپارک» هستند:
خوب هایشان قبلاً اشغال شده وآنهایی که باقیمانده اند یاکوچک هستند یاجلوی درب منزل مردم.

مردهامثل«پاپ کورن»(ذرت بوداده)هستند:
بامزه هستند ولی جای غذارانمیگیرند.

مردهامثل«پیکان دست دوم» هستند:
ارزان هستند وغیر قابل اطمینان.

مردها مثل«موز»هستند:
هرچه پیرترمیشوند وارفته تر میشوند.

مردهامثل«نوزاد»هستند:
درنگاه اول شیرین وبامزه هستنداما خیلی زودازتمیزکردن ومراقبت آنهاخسته میشوید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 دی1384ساعت 3:22 PM  توسط mahdiye  | 

گفت وگوباخدا

دررویاهایم دیدم که با خدا گفت و گو می کنم.
خدا پرسید:پس تو می خواهی با من گفت و کو کنی؟
من در پاسخش گفتم:اگر وقت دارید.
خدا خندید:
وقت من بی نهایت است...
در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی؟
پرسیدم:چه چیز بشر شما را متعجب می سازد؟
خدا پاسخ داد:کودکیشان.
اینکه آنها از کودکی شان خسته می شوند،
عجله دارند که بزرگ شوند،
و بعد دوباره پس از مدتهاآرزو می کنند که کودک باشند.
...اینکه آنها سلامتی خود را از دست میدهندتا پول به دست آورند
اینکه با اضطراب به آینده می نگرند
و حال را فراموش می کنند
و بنا بر این نه در حال،زندگی می کنند و نه در اینده
اینکه آنها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند
و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند.
دست های خدا دستانم را گرفت
برای مدتی سکوت کردیم
و من دوباره پرسیدم:
به عنوان یک پدر،
می خواهی کدام درسهای زندکی را
فرزندانت بیاموزند؟
او گفت:بیا موزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنندکه عاشقشان باشد،
همه ی کاری که آنها می توانندبکنند این است که
اجازه دهند که خودشان دوست داشته باشند.
بیاموزندکه درست نیست که خودشان را با دیگران مقایسه کنند
بیاموزندکه فقط چند ثانیه طول می کشدتا زخم های عمیقی در قلب آنان که دوستشان داریم،ایجاد کنیم
 اما سالها طول می کشد تا آن زخمها را التیام بخشیم
بیاموزند که ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد،
کسی است که به کمترین ها نیاز دارد.
بیاموزند که آدم هایی هستند که آنها را دوست دارند،
فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند
بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند،
و آن را متفاوت ببینند.
بیاموزند که کافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند،
بلکه آنها باید خود را نیز ببخشند.
من با خضوع گفتم:
از شما به خاطر این گفت و گو متشکرم.
آیا چیز دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند؟
خداوند لبخند زد و گفت:فقط اینکه بدانند من اینجا هستم.
همیشه...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 دی1384ساعت 9:52 PM  توسط mahdiye  | 

گاهي اوقات چيزي درون من مي رقصد و پاي کوبي مي کند
من روحم را حبس نکرده ام
.
به اينکه انسان عجيبي هستم اعتراف مي کنم !
من خدا را در آغوش کشيده ام .
خدا زياد هم بزرگ نيست .
خدا در آغوش من جا مي شود ،
شايد هم آغوش من خيلي بزرگ است .
خدا را که در آغوش مي کشم دچار لرز هاي مقطعي مي شوم .
 تب مي کنم و هذيان مي گويم .
خدا پيشاني مرا مي بوسد و من از لذت اين بوسه دچار مستي مي شوم .
خدا يکبار به من گفت تو گناهکار مهرباني هستي .
و من خوب مي دانم که گناهان من چقدر غير قابل بخششند.
مي دانم زياد مهمان نخوام بود .
اين را نه از خود که پدر آسماني به من گفته است .
زمان مي گذرد .
هميشه سعي مي کنم خوب باشم و هميشه بد مي مانم.
بايد کمي قدم بزنم تا فکر کنم .
من براي اينکه براي کسي که دوستش دارم شعر بگويم هم بايد قدم بزنم .
مدتي هست که خيلي افسرده ام.
از اينکه چيزي مي نويسم احساس بدي به من دست مي دهد .
من روح خودم را معتاد به زنده بودن کرده ام .
و از اين متاسفم !!!!
و بيشتر از اين تاسف مي خورم که روزهايي که سعي مي کردم مورچه هاي سياه را لگد نکنم.
ناخواسته غنچه هاي بوته گلي را لگد مال کردم .
من اين روزها مدام هذيان مي گويم
آسمان براي من بنفش است... .
بايد کمي قدم بزنم....!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 دی1384ساعت 7:5 PM  توسط mahdiye  | 

تو می آیی،یقین دارم که میآیی
زمانی که مرادربسترسردی میان خاک بگذارند،تومی آیی یقین دارم که می آیی...
پشیمان هم...
دو دست التماس آمیز می آیدبه سوی من،ولی پرمیشود از هیچ ،
دستی دست گرمت رانمی گیرد...
صدایت درگلو شکسته وآلوده به گریه به فریادی مرا با نام می خواندو می گوید که اینک من،سرم بشکن ،دلم رازیر پا له کن،ولی برگرد...
همه فریادخشمت رابه جرم بی وفایی ها،دورنگی ها،جدایی ها به روی صورتم بشکن،مرو ای مهربان بی من،که من دوراز تو تنهایم...!
ولی چشمان پر مهری دگربر چهره ی مهتاب مانندت نمی ماند
لبانی گرم باشوری جنون انگیز ،نامت را نمی خواند
دگرآن سینه ی پرمهر،آن سدسکندرنیست،که سر برآن گذاری ودرد درون گویی...
دودست کوچکش، باپنجه های نرم ولغزنده،میان زلف های نرم توبازی نمی گیرد،پریشانش نمی سازد،هزاران باره هستی رابه پای تونمی بازد
زن کوچک چه خاموش است...
تو می آیی زمانی که دیگرنگاه گرم من به روی تو نمی افتد
هراسان...هرکجا ،هرگوشه ای برق نگاهت رانمی یابد،مبادابرنگاه دیگری افتد!
دو چشم من تورادیگرنمی خواند،به شوقی دلکش وشیرین وتو هرچند باردیگری درچشمهایت جستوجوباشد،سراب آرزوباشدولبهایت،لبان گرم وتب دارت،کتاب روشنی ازبهر عمری گفتوگو باشدوعطر صدهزاران بوسه ی شیرین دوباره روی آن لغزد،محالست اینکه بتوانی برآن چشمان خوابیده،دوباره رنگ عشق وآرزو ریزی،نگاهت رابه گرمی برنگاه من بیاویزی،به لبهایم کلام شوق بنشانی...
محالست اینکه بتوانی دوباره قلب آرام مرا،قلبی که افتاده است ازکوبش بلرزانی،برنجانی.
محالست اینکه بتوانی مرادیگربگریانی.
تو می آیی،یقین دارم...
ولی افسوس آن پیکرکه چون نیلوفری افتاده برخاکست دگرباشوق روی شانه هایت سرنمیارد
به دیوار بلندپیکرگرمت نمی پیچد،جدااز تکیه گاهش درپناه خاک می ماندودرآغوش سردگور
می پوسدوگیسوی سیاهش حلقه حلقه برسپیدی های آن زیبا لباس آخرینش،نرم میلغزد،جدااز دست های گرم وزیبا ونجیب تو...
دگر آن دست ها هرگزبر آن گیسو نمیلغزد،پریشانش نمیسازد،دلی آنجا نمی بازد،تومی آیی یقین دارم،توباعشق ومحبت باز می آیی،ولی افسوس...آن گرمابه جانم درنمی گیرد،به جسم سردوخاموشم دگرهستی نمیبخشد،اگر صدها هزاران بوسه از پاتاسرم ریزی،دگر مستی نمیبخشد....
یقین دارم که می آیی،
بیا ای آن که نبض هستیم دردستهایت بود،دل دیوانه ام افتاده لرزان زیر پایت بود.
بیا ای آن که رگ های تنم با خون گرم خودتمامأ معبری بودندتا نقش تورا همچون گل سرخی،
به گلدان دل پاکیزه ی قلبم برویانند.
یقین دارم که می آیی...
بیا تاآخرین دم هم،قدم های توبالای سرم باشند
نگاهت غرق دراشک پشیمانی به روی پیکرم باشد
دلت راجا گذاری شاید آن جا،تا که سنگ بسترم باشد...

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 دی1384ساعت 0:22 AM  توسط mahdiye  | 

وقتی عقیده، عقده خوانده میشود
ونورچراغ درآب،مهتاب تلقی میشود
ومتانت زمین زیربرف یخ میزند
نان ازخانه ی یتیم میدزدیم ومیفهمیم
دزد اشتباه چاپی درد است...

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 دی1384ساعت 3:7 PM  توسط mahdiye  | 

قاصدک!
گفته بودم که دگرنیست مراانتظارخبری
بازاماتوچنین پرشتاب٬پرغرور زچه روی ازبرم می گذری؟
قاصدک!
گفته بودم که مرانیست تمنای کسی
دردلم نیست به جزمهر،نیازوهوسی
گفته بودم که دگرمن نروم سوی کسی
گفته بودم که به ماتمکده ام نیست حتی امیدی به حضورمگسی
بازاما توچرابرسرراه من درگذری؟
قاصدک!
خسته،پریشان ودلم غمگین است،
روبه هرسونمودم اما،
هیچ جانیست مراهمنفسی،نیست فریادرسی
قاصدک!
پرتومرگ به روی دل من سنگین است
سایه جانم بربود
دل تنهای من اما،ازآن چه کسی خواهدبود؟
قاصدک!
حس تنهایی وبی یاوریم پیش نمودی رفتی
گفته بودم که نیا...
گفته بودم بروآنجا که ترامنتظرند
توکه خودفهمیدی دردل من همه کورندوکرند
بازامازچه روی امده ای؟
قاصدک!
امدی گفتی که هیچ خبری نیست زکس
گفتی اما چه کنم باورم نیست که نیست
قاصدک!
نورمهتاب حرامت نشود؟
خیزتا صبح دگربازرسد،خیزبال وپرخودرابگشا
دل وجانم بستان
پرکش وباخود بر...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 دی1384ساعت 4:4 PM  توسط mahdiye  | 


عشق ودوست داشتن
این دویکی نیست...اشتباه نشود!  عشق همان دوست داشتن نیست،عشق رویاییست و دوست داشتن دنیایی.
دوست داشتن باعشق مقایسه نمیشود،که اگربشودازبین خواهدرفت.عشق
خلقت خداست ودوست داشتن،خلقت عقل ودل انسان...عشق همچون خدا
یکی ست وبرای هرانسان میتواندبه تعدادانسانهای دیگر باشد
جدایی برای عشق مرگ است،درحالی که دوست داشتن میتواند برای مصلحت
دیگری جدایی راتصمیم بگیرد.
عشق روحانیست ولی دوست داشتن جسمانی.جسم میمیردولی روح جاودانه است.کسی نمیتواندعشق راکنترل کند،چراکه درعشق عقلی نیست
عشق رامعنی کردن گناه است،جراکه درلغات ناچیززبان نمیگنجد،معنی کردن ان برابربامحدودکردن ان است ولی دوست داشتن محتاج معنی کردن ان است.
دوست داشتن بادل انسان است،ولی عشق باجان...عشق غرورراازانسان می زداید،ولی دوست داشتن باغروررشدمیکند.
عشق ازنظرخداپاک است ودوست داشتن ازنظرانسان
خداعشق است وانسان دوست داشتن ...
بدرستی که خدابرترازانسان است...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 دی1384ساعت 6:44 PM  توسط mahdiye  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 دی1384ساعت 5:34 PM  توسط mahdiye  |